ایوب بودن گلشیری

مصاحبه

چرا از میان آثار داستان‌نویسان معاصر، سراغ هوشنگ گلشیری رفتید؟ اینجا سلیقه و ذوق بی‌تأثیر نیست. برای شخص من، همان‌طور که در شعر، فروغ تافته جدا بافته‌ای است، در رمان معاصر هم گلشیری این‌گونه است. از سوی دیگر، نثر معاصر اساساً مدیون چند نویسنده است که یکی از برجسته‌ترین آن‌ها حتماً هوشنگ گلشیری است. دلیل شما برای
جزئیات

«وصیت‌ها» منتشر شد

اخبار

«وصیت‌ها» جدیدترین اثر مارگارت اتوود و دنباله کتاب «سرگذشت ندیمه» به فارسی منتشر شد.
جزئیات

قرار تصویری اول لک‌لک‌بوک با کتاب‌خوان‌ها

پرونده

تیم لک‌لک بوک در تاریخ دهم آذرماه، مصاحبه‌ای با دوستداران کتاب در کتاب‌فروشی «اسم» انجام داد. در این ویدئو می‌توانید گزیده‌ای از این گفت‌وگوها را ببینید. با تشکر از کتاب‌فروشی اسم و تمامی دوستانی که در این قرار ما را همراهی کردند. به امید دیدار شما در قرارهای آینده.
جزئیات

نامه بهرام بیضایی به اکبر رادی پس از مرگش

پرونده

پنج دی سالروز تولد بهرام بیضایی کارگردان و نمایشنامه‌نویس برجسته‌ی ایرانی است. همچنین این روز یادآور سالمرگ اکبر رادی، نمایشنامه‌نویس بزرگی است که به عنوان «چخوف» ایرانی شناخته می‌شود.
جزئیات

سال بلوا

کتاب

کتاب سال بلوا دومین رمان عباس معروفی، نویسنده‌ی محبوب ایرانی، بعد از رمان سمفونی مردگان است. نویسنده در این کتاب شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نابسامان را در هر جامعه‌ی بدون ثبات و رشد نیافته و شخصیت‌های متفاوت که مدام به دنبال قدرت‌اند را به تصویر می‌کشد.
جزئیات

سفارش کتاب

لیست کتاب مورد نیاز خود را به لک‌لک بوک بسپارید و در محل موردنظر تحویل بگیرید. برای سفارش کتاب، کتاب‌های مورد نظر را با جستجو در سایت به فهرست درخواستی بیفزایید، یا کتاب‌های درخواستی را به صورت تایپی به لیست اضافه کنید. دقت کنید که برای کتاب‌های ترجمه شده، ناشر یا مترجم مورد نظرتان را حتما قید کنید.
جزئیات

سال نو مبارک

لک‌لک بوک سال نو را تبریک میگوید

تیم لک‌لک بوک، فیلم حاضر را به دو منظور تهیه کرده، اول تبریک سال نو و آرزوی سلامتی و شادی برای شما، دوم پاسخ دادن به سه سوالی که ممکن است برای شما جالب باشند:
سوال اول: ایده‌ی لک‌لک بوک از کجا آمد؟
سوال دوم: چرا این اسم برایش انتخاب شد؟
سوال سوم: با همراهی لک‌لک بوک به کجا می‌رسید؟

لک‌لک بوک

ویکی‌پدیا دانشنامه‌ای همگانی شد، چون به جای تکیه به «افراد خاص» از «عموم مردم» خواست اطلاعاتشان را به اشتراک بگذارند، یکدیگر را ویرایش کنند و به کامل شدن هم کمک کنند تا سود همگانی حاصل شود. بر این اساس ما نیز در تلاشیم تا در زمینه‌ی کتاب رسانه‌ای متخصص باشیم و برای رسیدن به این مهم، نیاز به خِرد جمعی شما کتاب‌دوست‌ها داریم. باور ما بر این است که «همه چیز را همگان دانند»، پس بستری فراهم کرده‌ایم تا همه بتوانند در مورد کتاب‌هایی که می‌خوانند بنویسند. بعد از مدتی لک‌لک بوک رسانه‌ی مرجعی خواهد بود که فارسی‌زبان‌های دنیا و ایرانیان با هر زبان و قومیت، به اطلاعات کتاب‌های مورد نیازشان دسترسی دارند و می‌توانند بهترین‌ها را انتخاب کنند. با این کار حلقه‌ی گمشده‌ی فرهنگ ما که «ضعف در کار تیمی» است، در جایگاه خودش قرار می‌گیرد و روزهای بهتر دور از ذهن نخواهند بود. همراه ما باشید تا در کنار هم برای این مهم تلاش کنیم.

ویژه‌نامه‌ی نوروزی لک‌لک بوک

مجموعه‌ی لک‌لک بوک اولین ویژه‌نامه‌ی نوروزی آنلاین خود را با مطالبی خواندنی تقدیم می‌کند:
ابتدا «سخن سردبیر» با حال و هوای این روزها را می‌خوانیم،
در بخش «گپ و گفت لک‌لک بوک با اهل قلم»، نسل جوان نویسندگان و مترجمان پرکارِ این روزها به ۶ سوال ما پاسخ داده‌اند؛
«آرزوی عجیب سال نو»ی نیل گیمن نویسنده آمریکایی بخش دیگر مجله است؛
«آموزش داستان با نمودار» مقاله‌ی جالبی است که مراحل نوشتن داستان را به خوبی به شما یاد می‌دهد؛
در بخش «جرقه‌های کوچک، کتاب‌های بزرگ» به دنیای نویسنده‌ها رفته‌ایم تا ببینیم چطور شروع به نوشتن شاهکارهای خود کرده‌اند؛
در آموزش دیگری می‌آموزیم که «چطور با استفاده از یک عکس داستان بنویسیم» و بعد از آن نمونه «عکس‌نوشته» جالبی از مصطفی مستور برایتان گذاشته‌ایم که با این سبک کار بیشتر آشنا شوید.
در «۸ ژانر، ۸ کتاب»، معروف‌ترین کتاب نه ژانر اصلی ادبیات و دلایل معروفیتش را برایتان در قالب یک اینفوگرافیک جذاب آورده‌ایم؛
در مصاحبه‌ی ترجمه‌شده‌ی فردریک بکمن، نویسنده‌ی مردی به نام اوه از «تجربه دونفره‌ی نویسنده و خواننده» برایتان می‌گوید؛
و در بخش سرگرمی هم یک «جدول ادبی» برایتان آماده کرده‌ایم.

امیدواریم از مطالب این مجله لذت ببرید و اگر آن را دوست داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.

شرکت در چالش
#کتاب_ناتمام لک‌لک بوک
با جوایز ارزنده

کتاب ها

لک لک بوک

کتاب های صوتی

لیست


کتاب های الکترونیکی

لیست

اخبار لک‌لک

لک لک بوک

مجله لک‌لک

لک لک بوک

مصاحبه

لیست

گفت‌وگو با احمد پوری غم خواننده را بیشتر نمی‌کنم

رمان «دو قدم این‌ور خط» اثر احمد پوری در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید. پوری، مترجمی که اولین تجربه‌اش در رمان‌نویسی با استقبال نسبی مواجه شده است، در این گفت‌وگو انگیزه‌های خود را در نوشتن این رمان شرح داد و از تصمیمش برای نوشتن رمان دیگری سخن گفت. نام احمد پوری برای اهالی کتاب، نام آشنایی است. او سال‌هاست که به ترجمه شعر می‌پردازد و یکی از فعال‌ترین‌های این حوزه است. نام او تاکنون بر روی جلد بیش از ۲۰ کتاب درج شده که برخی از این کتاب‌ها چون کتاب «هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه» شامل سروده‌های پابلو نرودا (شاعر شیلیایی) تاکنون بارها تجدید چاپ شده‌اند. ولی چند هفته پیش کتابی پشت پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها قرار گرفت که نام «احمد پوری» نه به‌عنوان مترجم، که به عنوان نویسنده روی جلد آن درج شده بود. حالا با گذشت کمتر از یک ماه از چاپ رمان «دو قدم این‌ور خط» از نشر چشمه (ناشر این کتاب) خبر می‌رسد که تمام نسخه‌های این رمان فروخته شده و به زودی چاپ دوم آن روانه کتاب‌فروشی‌ها می‌شود. این کتاب اولین تجربه پوری در رمان‌نویسی است. رمان «دو قدم این‌ور خط» به هفت فصل «تهران»، «لندن»، «تهران»، «تبریز»، «باکو»، «لنین‌گراد» و «به سوی تهران» تقسیم شده. پشت جلد کتاب هم این جمله‌ها آمده: «این همه درباره سال و زمان حساسیت نشان ندهید. شما که در کار شعر و شاعری هستید نباید زیاد سخت بگیرید. زمان مگر چیست؟ خطی قراردادی که یک طرفش گذشته است و آنقدر می‌رود و می‌رود تا به تاریکی برسد. طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر می‌رسد به تاریکی. خب همه اینجوری راضی شده‌ایم و داریم زندگی‌مان را می‌کنیم. بعضی وقت‌ها می‌بینی یکی از ما از این خط‌ها خارج می‌شویم. پایمان سر می‌خورد به این‌ور خط که می‌شود گذشته، یا یک قدم آن طرف خط به آینده می‌رویم...». احمد پوری مترجمی که امسال اولین رمان خود را منتشر کرد و حالا از این‌که رمانش ناگهان با استقبال مواجه شده به قول خودش «تشویق» شده و قصد دارد رمان دیگری بنویسد. او در این گفت‌وگوی کوتاه شرح می‌دهد که «دو قدم این‌ور خط» را چگونه نوشته. چه هدفی از انتشار آن داشته و چطور می‌خواهد رمان‌نویسی را ادامه دهد.


متن مصاحبه


شما رمان «دو قدم این‌ور خط» را رمانی فانتزی و اجتماعی دانسته‌اید. چظور یک رمان هم می‌تواند فانتزی باشد هم اجتماعی؟

این یک رمان فانتزی – اجتماعی است. فانتزی برای اینکه زمان را با یک حالت تخیلی و جادویی به هم می‌ریزد. یک نفر در شرایط حال با شگردی به ۵۰ سال قبل باز می‌گردد و چیزهایی از این دست که ویژگی رمان‌های فانتزی است. اجتماعی هم که مشخص است؛ برای این‌که به مسائل اجتماعی و تاریخی می‌پردازد.

یعنی از ابتدا می‌خواستید با چنین شیوه‌ای رمان بنویسید؟

این طور نبوده که از روی یک تصمیم قبلی داستان بنویسم؛ یعنی گونه ادبی خاصی را مد نظر بگیرم. برای همین هم گاهی از سؤالات وحشت دارم. چون به آن فکر نکرده‌ام. رمان خودش به من تحمیل کرده که چگونه باشد.

در مورد مسائل تاریخی کتاب، دو سؤال به وجود می‌آید. اول این‌که آیا این‌ها واقعیت دارند و مستندند؟ و دوم؛ با اینکه می‌گویید قصد نداشتید در ژانر خاصی بنویسید، پس چرا با استفاده از حوادث تاریخی، بخش‌هایی از کتاب را به رمان‌های تاریخی شبیه کرده‌اید؟

دقیقاً مستند است. از منابع معتبر و مستند زیادی استفاده کرده‌ام. نقطه به نقطه منطبق با تاریخ است. حتی بسیاری از نقل قول‌هایی که از شخصیت‌های واقعی چون آیزایا برلین آورده‌ام، حرف‌های واقعی هستند. اما قصد من صرفاً روایت یک قصه تاریخی نبوده. خب قهرمان داستان باید از یک مقطع خاصی عبور کند. در واقع تلاشم بر این بوده تا واقعیت، خیال و تاریخ را در هم بیامیزم تا خواننده تعجب کند!

پس به هرحال یک چیزی در نظرتان بوده. می‌خواستید خواننده تعجب کند. این خیلی شعاری است که بگوییم «رمان خودش را به من تحمیل کرد». تاکید من این است که دیگر چه چیزی در نظرتان بوده؟

خب چرا. می‌خواستم با رمان‌های دیگر فرق داشته باشد. سعی کردم نحوه روایت، گرم‌تر باشد. ناله و غم‌زدگی در کتاب وجود ندارد. رمان‌های ما خیلی غم‌زده هستند. نمی‌خواستم شما که از سر کار به خانه می‌آیید و خسته هستید با خواندن کتاب به غم‌هایتان اضافه شود.

رمان شما در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسیده. این چیزی است که در ایران خیلی زیاد اتفاق نمی‌افتد. آیا قبول دارید شهرت شما به عنوان یک مترجم در فروش این کتاب تأثیر داشته و همه‌چیز را نمی‌توان به‌پای خود رمان نوشت؟

این یک واقعیت است و من واقعیت‌ها را قبول دارم. به هر حال یک کنجکاوی پدید می‌آید. آدم دلش می‌خواهد ببیند کسی که تا حالا فقط به ترجمه شعر پرداخته، چگونه رمان می‌نویسد. اما تجربه یک چیزی را به من ثابت کرده است. کتاب در ایران به صورت «گفتاری» معروف می‌شود. یعنی من کتاب را می‌گیرم و از آن خوشم می‌آید، آن وقت به دیگری توصیه می‌کنم این کتاب را بخرد و مطالعه کند. در کشور ما خیلی چیزها این شکلی هستند. درست است که مطبوعات و رسانه‌ها فعالیت دارند، اما دست‌کم در مورد کتاب هنوز سنت «کلام به کلام» (همان سینه به سینه) بهتر جواب می‌دهد.


در یک ماهی که از انتشار «دوقدم این‌ور خط» می‌گذرد، من هنوز هیچ انتقادی از آن ندیده‌ام. چرا با اینکه کتاب خوب فروخته و خوب دیده شده، هیچ انتقادی بر آن نیست؟

درست است. هنوز بر این کتاب خرده‌ای نگرفته‌اند. بررسی‌هایی انجام شده و گزارش‌هایی هم نوشته شده. شاید هنوز برای نقد زود است. من هم منتظر هستم تا انتقادات را بشنوم. بعد از این رمان، تماس‌ها، نامه‌ها و یادداشت‌هایی داشتم. بیش‌تر آن‌ها از کتاب استقبال کرده بودند. حتی کسانی که نمی‌شناختم با من تماس گرفتند و اظهار لطف کردند. این یک تشویق بزرگ است؛ پس آن‌قدر خوشحال هستم که رمان دیگری را هم شروع کرده‌ام!

رمان بعدی‌تان چگونه خواهد بود؟

من به چیزی اعتقاد دارم که شاید خرافات باشد. معتقدم اگر چیزی گفته شود، دیگر نوشته نمی‌شود. فقط چیزی که نمی‌تواند گفته شود، نوشته می‌شود. راستش الان حتی نمی‌توانم بگویم در چه موضوعی است. خود رمان به من تحمیل می‌کند که چه باشد. فقط می‌توانم با اطمینان بگویم که با «دو قدم این‌ور خط» فرق دارد؛ و شاید غافلگیر کننده باشد. اما خودم هم نمی‌دانم چطور.


مقالات

لیست

زندگی و آثار احمد بیگدلی

«آیا خبر مرگ، خوشایندی دارد؟ برای بسیاری کسان گفتنش، دشوار است. نه آنهایی که عادت کرده‌اند و دل گفتنش را دارند. نه اینکه دلشان سخت باشد یا ازجنس سنگ، نه. زبان سربی هم می‌تواند این دوکلمه را بگوید. اصل مطلب، پیدا کردن همان دوکلمه است و شیوه گفتنشان، آرام بخش و دلداری دهنده، لحنی کمابیش از جنس فرشتگان ـ که صبوری را در دل و جان خودشان داشته باشد. برای من، تحملش آسان نیست. شنیدن خبرمرگ را می‌گویم، آن هم مرگ رفیقی که رفاقتمان از مرز 40 سالگی گذشته بود. «بود؟» لعنت براین فعل ماضی بعید، بر این بودم، بودی، بود ـ که نتیجه به جا مانده از ویرانی است. آوار آن هستی عظیم که به نرمی فرو می‌ریزد. به گمان من، شمارش معکوس این ریزش فناپذیر، از همان ابتدای تولد آغاز می‌شود و چنان است که پنداری به وقت میلاد، برآستانه مرگی بی‌آغاز ایستاده‌ایم...»
این جملات، را احمد بیگدلی برای رفتن دوستش حمید مهرآرا نوشت و حالا مصداق معنا یافتنشان رفتن نابه‌هنگام خودش است. منتظر چاپ نخستین رمان عاشقانه‌اش بود، «ذبیح» که داستان زندگی پسری به همین نام بود. آخرین بار که با احمد بیگدلی گفت‌وگو کردیم، از کتاب‌هایش گفت، از داستان‌هایی که می‌خواهد برای نوه‌هایش بنویسد و خبر انتشار «اندکی سایه» را داد که قرار است توسط نشر چشمه منتشر شود.
اما امروز، خبر رفتنش تیتر یک خبرگزاری‌هاست و آدم‌هایی که در بهت، درباره‌ی او حرف می‌زنند. درباره این که چقدر زود رفت و بی‌هوا و ناغافل. نویسنده ۶۹ ساله‌ای که هنوز حرف‌ها برای گفتن داشت.
احمد بیگدلی در اهواز به دنیا آمد. پدرش مثل اکثر جنوبی‌های آن زمان کارمند شرکت نفت بود و طرفدار دکتر مصدق و ملی شدن صنعت نفت. همان جا چشم به جهان گشود و چند سالی هم در اهواز ماند اما مهاجرت خانواده به آغاجاری و سکونت در خانه‌های سازمانی امیدیه، درهای جدیدی را بر روی او گشود. آنجا بود که پای کتاب‌ها به زندگی احمد بیگدلی باز شد، کتاب‌هایی که پسرک را از درس خواندن می‌انداختند.
آرزوی پدرش این بود که پسرش، افسر نیروی دریایی شود، اما پسر سوداهای دیگری در سر داشت. حالا دیگر کتاب‌ها آنقدر حضورشان در زندگی احمد تثبیت شده بود، که همه زندگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار داده بودند. دیپلم گرفت و با یکی از دختران فامیل ازدواج کرد. دختری که سال‌های سال تنها عشق احمد بیگدلی بود و ماند حتی وقتی که رفت. زنی که معلمش شوهرش بود. از شوهرش خواندن و نوشتن را یاد گرفت و البته خیلی چیزها را هم به او یاد داد. مدارا کردن و همدل بودن. آن روزها که همسرش تازه فوت شده بود هر کس به احمد بیگدلی زنگ می‌زد صدایی خسته را می‌شنید که نای حرف زدن نداشت: «دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. همسرم رفته و من ...»
دوره‌ی سربازی اما دوره دیگری بود. دوره آشنایی با جان اشتاین بک، همینگوی، فاکنر، دوره دوستی با نظام رکنی که یکی از شاعران مطرح جنوب بود و دوره عضویت در سپاه دانش خرم‌آباد و زندگی در کرمان.
سربازی که تمام شد دوباره اهواز، شهر زادگاهش، را برای زندگی انتخاب کرد. زندگی سخت بود. روزهای بی‌پولی و بیکاری. روزهایی که گاه شرمنده زن و بچه می‌شد و گاه برای پیدا کردن کار ساعت‌ها راه می‌رفت. بالاخره در بانک پارس استخدام شد. نویسنده‌ای که کارمند بانک شده بود اما نتوانست طاقت بیاورد، به آموزش و پرورش رفت که اعلام کرده بود سپاه دانشی‌ها را استخدام می‌کند. رفت و ثبت نام کرد و سر از لاهیجان درآورد.
سخته‌کوه، روستایی بود که احمد بیگدلی به آن اعزام شد. از سرزمین تفتیده جنوب به رطوبت دریا و سبزی جنگل. یک پایش سخته‌کوه بود یک پایش لاهیجان و بر اساس آن قانون نانوشته که اهل دل همدیگر را پیدا می‌کنند در این رفت و آمدها با م.موید آشنا شد. شاعری که مسئول کتابخانه لاهیجان بود و اهل دل و شعر.
اما از آن پدر سیاسی که به خاطر دفاع از مصدق عذرش را از شرکت نفت خواسته بودند بعید بود پسری بی‌تفاوت به سیاست و جامعه تربیت کند. مهاجرت بیگدلی به لاهیجان مصادف شد با قیام جنگل و واقعه سیاهکل. همان ماجرایی که چریک‌های فدایی خلق آن را شکل دادند. به پاسگاه سیاهکل حمله کردند و آنجا را به تصرف خود در آوردند. آقای نویسنده برای چند وقتی ادبیات را فراموش کرد و قاطی سیاست شد. وقتی هم که به ادبیات برگشت سراغ نمایشنامه رفت تا در آن انقلاب سفید و شاه و وضعیت مردم را به نقد بکشد.
نمایش را با بچه‌های کلاس، دانش‌آموزانش به روی صحنه برد. خبرش که به گوش ساواک رسید، آوارگی احمد بیگدلی هم شروع شد. او را از لاهیجان به هفت تپه، شوش و دست آخر دزفول منتقل کردند.
طی این سال‌ها نمایشنامه‌های زیادی نوشته بود اما بالاخره زمانی رسید که فهمید کارش نمایشنامه‌نویسی نیست. تصمیم گرفت داستان‌نویس شود و به خاطر همین سال ۵۶ یعنی زمانی که ۳۲ ساله بود، دانشجوی دانشکده هنرهای دراماتیک شد. اینجا بود که فهمید حریف اصلی‌اش داستان است نه نمایشنامه یا شعر. با این حال نمایشنامه «دالو» یش بسیار مورد استقبال قرار گرفت. قصه پیرزنی تنها و ایلیاتی که از نظر بزرگان برای کوچ ناتوان است. به خاطر همین پیرزن را در حفره‌ای در کوه می‌گذارند با آب و غذا تا پیرزن تنها، شروع کند به مرثیه سرایی برای خودش و سرنوشتش.
اما داستان هم دیگر جای خود را در ذهن احمد بیگدلی تثبیت کرده بود. او نوشت و نوشت و داستان‌هایش را در مجلات مختلف منتشر کرد. در کنار آن مجموعه داستان «شبی بیرون از خانه» را منتشر کرد که در اصفهان چاپ شد.
انقلاب فرهنگی تحصیلاتش را نصفه کاره گذاشت. دیگر لیسانس به کارش نمی‌آمد. آن هم وقتی که غم نان مجال نفس کشیدن هم نمی‌گذاشت. خاصه در شهری مثل تهران. فکر رفتن به نجف‌آباد و زندگی در آن شهر همان وقت‌ها به سرش زد. اهواز درگیر جنگ بود، آبادان محاصره و اصفهان هم گران. نجف‌آباد برایش بهترین گزینه بود. هم نزدیک شهر بزرگی مثل اصفهان، هم قدیمی و تاریخی.
آن سال‌های جای مهاجرین، یزدان‌شهر نجف‌آباد بود. جایی برای جنگ‌زده‌ها، آن‌ها که خانه خراب شده بودند و آنها که توان مالی زندگی کردن در شهرهای بزرگ را نداشتند. در همین یزدان شهر وام گرفت و با دست خودش خانه‌ای ساخت. خانه‌ای که هنوز تمام نشده صاحبانش ساکنش شدند. تدریس می‌کرد و زندگی فرصتی برای نوشتن به او نمی‌داد. اما آشنایی با زاون قوکاسیان دوباره پای ادبیات را به زندگی‌اش باز کرد.
به دعوت زاون در نشریات اصفهان شروع به نوشتن کرد و چند سال بعد با همراهی علی یزدانی، سید رضی آیت و حسن محمودی نشست ادبی جمعه را شکل دادند که ده سال ادامه یافت. از آن نشست مجموعه داستان «من ویران شده‌ام» در آمد که انتشارات نقش خورشید اصفهان آن را منتشر کرد.
سال‌های بازنشستگی از آموزش و پرورش سال‌های نوشتن بود. نوشتن رمان‌هایی مثل «اندکی سایه» که جایزه کتاب سال را گرفت و مجموعه داستان‌هایی که پر فروش می‌شدند. احمد بیگدلی دیگر راهش را پیدا کرده بود. بعد از یک عمر دویدن و جنگیدن، حالا با فراغ بال می‌نوشت و هنوز چه حرف‌ها، چه داستان‌ها و چه قصه‌ها داشت که باید ثبت می‌کرد.
با این حال امروز، در شهرکرد، وقتی از تاکسی پیاده شد تا به سراغ داستان‌هایی برود که جوان‌های شرکت کننده در جایزه ادبی آنها را نوشته بودند، قلبش دیگر یاری نکرد. آقای نویسنده، ناغافل رفت و ما را سپرد به دست «ذبیح» نخستین رمان عاشقانه‌اش که بی‌صبرانه منتظر انتشارش بود. داستان پسری که پیگیر داستانی عاشقانه می‌شود و در نهایت جلوی دانشگاه با شلیک یک گلوله، می‌میرد.

داستان کوتاه

لک لک بوک
لک لک بوک